شمارهٔ ۱۰۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نکرد لطف تو کاری و وقت کار گذشت
نشد وصال تو روزی و روزگار گذشت
شب انتظارم برم روز را و روز تو را
بیاکه روز وشب من در انتظار گذشت
به هر دلی که زدی ناوکی ز غمزه خویش
خدنگ حسرتم از سینه فگار گذشت
به باغ عمر گلی خواستم ز شاخ امید
خیال روی تو در چشم اشکبار گذشت
نشان غبار مرا گو سرشک دیده که خاست
جنون عشق به هر جا که این غبار گذشت
بخند در رخم ای غنچه پیش از آنکه به باغ
رسد خبر که خزان آمد و بهار گذشت
مگو که کشتن خویش اختیار کن جامی
که پیش حکم تو کارم ز اختیار گذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ناامیدی و گذر زمان صحبت میکند. او از بیتوجهی معشوق به خود و ناکامی در رسیدن به وصال سخن میگوید. شبها و روزها به انتظار معشوق سپری میشود، و هر لحظه از عمرش در غم و حسرت میگذرد. شاعر به امید زیباییهای زندگی، از گل و بهار میگوید، اما این زیباییها نیز با یاد معشوق و غم جدایی آمیخته است. او به نوعی به نهایت درد و اشتياق خود اذعان میکند و از inevitability (اجتنابناپذیری) غمانگیز زندگی میگوید.