شمارهٔ ۱۱۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
نه چنان گرفت خانه به دل من آرزویت
که دگر به خانه رفتن کنم آرزو ز کویت
به هوای رنگ و بویت چه روم به طوف بستان
نه شکوفه راست رنگت نه بنفشه راست بویت
نه خوش آید از نکورو که بود به جور بدخو
بگذار خوی بد را که عجب نکوست رویت
نرسم به اوج وصل تو به پا زهی سعادت
که چو مرغ پربرآرم به هوای جست و جویت
مکشاد کوب چوگان کف نازکت همین بس
که فتد میان میدان سرمن به سان گویت
ز غمت شدم خیالی و بدین خیال شادم
که خیال وار گاهی گذرم نهفته سویت
ز غزلسرایی خود نبود مراد جامی
بجز اینکه روزگارش گذرد به گفت و گویت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به شدت دلبسته و آرزومند معشوق خود است. او میگوید که خانه به اندازهای محجوب آرزوی معشوقش شده که دیگر نمیتواند به خانه خود برگردد. زیبایی و بوی معشوق او را به بستان نمیکشاند، زیرا هیچ شکوفهای نمیتواند با جلوه و بوی معشوقش رقابت کند. شاعر از درد و بدسلیقگی میگوید و آرزو دارد که خوی بد را رها کند، چرا که زیبایی معشوقش بسیار شگفتانگیز است. او از نرسیدن به وصال معشوق میگوید و مانند مرغی آزاد میخواهد به سوی او پرواز کند. شاعر در نهایت به خیال معشوق و لذتهایی که این خیال به او میدهد اشاره میکند و میگوید که غزلسراییاش فقط به خاطر گذران زندگی و گفتوگو درباره معشوقش است.