شمارهٔ ۱۵۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به طرف باغ عجب دلکش است سایه بید
که لمعه لمعه درخشد ازان میان خورشید
زنند چشمکت آن لمعه ها ز جنبش باد
که خیز دیده عبرت گشا به لاله و خید
به لاله بین که چه سان داغ بر جگر دارد
که نیست ساغر عشرت به دست او جاوید
به خید بین که فکنده پلاس ماتم خویش
که خواهدش به خزان طی شدن بساط امید
ز تاج نرگس و تخت گلم به یاد آمد
زوال افسر پرویز و مسند جمشید
نوای مرغ خزان دیده چیست موسم گل
دهد به وصل پس از محنت فراق نوید
کنید یاد ز جاوید فرقتی که مراست
خدای را چو نوای نوید او شنوید
خوش است صورت و معنی به وفق یکدیگر
چو نامه تو سیه شد چه سود جامه سفید
صریر کلک تو جامی اگر به چرخ رسد
ز رشک مزمر خود بر زمین زند ناهید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییهای باغ و تاثیرات آن بر روح و احساس انسان میپردازد. سایه درخت بید و تابش خورشید جذابیت خاصی به فضا میبخشد. شاعر با اشاره به لاله و خید، به درد و گناهی که این گلها دارند اشاره میکند و میگوید که هیچ نوشیدنی شادیبخش در دست آنها نیست. همچنین به یاد زوال قدرت و زیباییهای پیشین اشاره میکند. صدای پرندگان نیز نویدبخش وصول پس از دوری است. در نهایت، شاعر به فراموشی فرقت و حسرت خود اشاره میکند و از این نکته میگوید که زیبایی و معنی باید به هم بخورند، حتی اگر شرایط سخت باشد.