شمارهٔ ۱۵۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر که از میکده عشق تو بویی شنود
تا زید مست زید چون برود مست رود
وان کزین میکده بویی به مشامش نرسد
اینقدر دولت اوبس که به این می گرود
کشتزاریست عجب عرصه گیتی که در او
هرکه را می نگری کشته خود می درود
یار مستغنی و ره مشکل و رهبر نایاب
سالکان را دل ازین خون نشود چون نشود
صاحب سایه بود عشق تو و من سایه
بروم یا بدوم چون برود یا بدود
می کشم پیش خیال تو دل و جان چه کنم
میهمان هرکه بود حاضر و خوان هر چه بود
حاجت صوت مغنی نبود جامی را
جاودان بانگ سماع از دل خود می شنود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساساتی عمیق نسبت به عشق و میکدهای که نماد این عشق است، ابراز میکند. او به کسانی که بویی از عشق محبوبش برمیدارند، اشاره میکند و از حالتی مست و شگفتآور سخن میگوید که به واسطه عشق ایجاد میشود. کسانی که از این میکده بویی نمیبرند، به نظر شاعر، در کمال وفور نعمت به سر میبرند. او همچنین به کشتزاری اشاره میکند که هر فردی در آن، به نوعی درگیر عشق و مستی است. در نهایت، شاعر تأکید میکند که عشق و فراق او همچون سایهای است که همیشه همراه اوست و او در تلاش است تا با خیال محبوبش، دل و جانش را تسکین دهد.