شمارهٔ ۱۸۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بوی آن آشنا که می آرد
جز نسیم صبا که می آرد
گرچه ما را خبر نکرد و برفت
خبر او به ما که می آرد
شرط یاری پیام یار آریست
شرط یاری بجا که می آرد
به جگر خستگان خار جفا
گل باغ وفا که می آرد
نامه او مثال عافیت است
سوی این مبتلا که می آرد
هجر درد و نسیم وصل دواست
درد ما را دوا که می آرد
صد دعا می فرستدش جامی
یک جواب دعا که می آرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی احساسات و انتظارات شاعر از یار پرداخته است. شاعر از بوی آشنا و نسیم صبح یاد میکند که نشانی از بازگشت یار دارد، اگرچه یار خبری به او نداده و رفته است. او به این نکته اشاره میکند که یاری از جانب دوست شرط لازم دارد و همچنین به درد و رنجی که از دوری معشوق کشیده، میپردازد. در انتها، شاعر به امید دریافت پاسخی به دعاهایش اشاره میکند و به این باور اصرار میورزد که هر دردی تنها با وصل یار درمان میشود.