شمارهٔ ۲۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بی تو از جان ملالت است مرا
با تو بنگر چه حالت است مرا
بی جمال تو گر به مه نگرم
از خیالت خجالت است مرا
کرده ام در صف سگانت جای
بین چه جاه و جلالت است مرا
عشق گفتی ضلالتیست قدیم
از تو رو در ضلالت است مرا
هر چه جز فن عشق و علم نظر
در حساب جهالت است مرا
منم آن آینه که از هر رنگ
داده مهرت صقالت است مرا
دال زلفت کشید جامی و گفت
کین به دولت دلالت است مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و وابستگی به محبوب است. شاعر بدون محبوب، زندگی را بیمعنا و ملالآور مییابد و با او، احساس شادابی و زیبایی میکند. او به زیبایی محبوب اشاره کرده و میگوید حتی با دیدن زیباییهای دیگر نیز از نبود او خجالتزده است. شاعر به عشق به عنوان یک علم و معرفت نگاه میکند و هر چیز غیر از آن را به عنوان جهل میشناسد. او خود را به عنوان آینهای میبیند که وجود محبوب در آن جلوهگری میکند و در نهایت به چیزی اشاره میکند که زلف محبوب را به عنوان نشانهای از قدرت و الگوی رستگاری تلقی میکند.