نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۵ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

نام لبت چون به زبان می‌آید

آب حیاتم به دهان می‌آید

هر نفسی پیش لب جان‌بخشت

خضر به دریوزهٔ جان می‌آید

رخش جفا بر سر ما می‌رانی

فتنه رها‌کرده‌عنان می‌آید

چهره چو گل گرد چمن می‌گردی

بلبل مسکین به فغان می‌آید

بی گل تو جلوهٔ سوسن بر من

سخت‌تر از زخم سنان می‌آید

کوه بلا شد غم عشقت لیکن

بر دل عاشق نه گران می‌آید

در صفت لعل لبت جامی را

بین چه رنگین سخنان می‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زیبایی و جذابیت لبان معشوق سخن می‌گوید. هنگامی که نام لب‌های او به زبان می‌آید، شاعر حس حیات و نشاط را در خود احساس می‌کند. هر نفسی که از لب‌های او می‌وزد، جان‌فزاست و مانند خضر، نماد زندگی و جوانی، جان شاعر را تازه می‌کند. همچنین، شاعر به رنج و فتنه‌ای که از زیبایی‌های او ناشی می‌شود، اشاره می‌کند و به زیبایی چهره‌اش که مانند گل است، اشاره می‌کند. او می‌گوید که بدون این زیبایی، دنیا برایش سخت‌تر از زخمی عمیق است و غم عشقی که بر دلش سنگینی می‌کند، به رغم تمام بلاها، بر او گران نمی‌آید. در نهایت، شاعر به توصیف زیبایی لب‌های معشوق و رنگین بودن آن‌ها می‌پردازد که در کلامش جلوه‌ای خاص دارد.