نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۷ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

پریرخا چو خیالت فسونگری گیرد

ازان فسون من دیوانه را پری گیرد

ز دام عشق تو مشکل کسی تواند جست

چو گرد یاسمنت سنبل طری گیرد

ز شهر صبر دلم خیمه زد برون اینست

سزای آن که چو من یار لشکری گیرد

قدم ز دیده کنم در رهت نه فرق چرا

سلوک راه تو را مرد سرسری گیرد

به لطف کوش که ماند ز منصب شاهی

چو شه نه قاعده بنده پروری گیرد

عمامه و فش و ریش است مایه تشویش

خوش آن حریف که دین قلندری گیرد

همای طبع تو جامی بلندپرواز است

سزد که کنگر کاخ سخنوری گیرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت خیال‌انگیز معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید وقتی که تصور او در ذهنش شکل می‌گیرد، او را دیوانه می‌کند. عشق او بسیار طاقت‌فرساست و هیچ‌کس نمی‌تواند از دام آن فرار کند. شاعر از صبر خود سخن می‌گوید و به این اشاره می‌کند که اگر کسی چون او یار و معشوقی داشته باشد، نباید در این راه سستی کند. او همچنین تأکید می‌کند که ظاهر و آداب نباید باعث نگرانی شود و بهتر است که به درون و روح انسان توجه کرد. در پایان، شاعر با اشاره به قدرت ادبیات و سخنوری، آن را شایسته شخصیتی با طبع بلندپرواز می‌داند.