شمارهٔ ۲۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رو ای صبا و بگو یار دلستان مرا
که وعده های دروغ تو سوخت جان مرا
سرا و خانه ام از طلعت تو روشن بود
سیاه ساخت فراق تو خان و مان مرا
فغان همی کنم از داغ هجر تو شب و روز
ولی چه سود که تو نشنوی فغان مرا
ز ناله راز نهانم به روی روز افتاد
بیا ز خاتم لب مهر کن دهان مرا
چه سان جمالِ تو بینم ، اگر نه پاک کنی
به آستین کرم چشم خونفشان مرا
چراغ شام غمت را فتیله از چه کنم
چو سوخت فرقت تو مغز استخوان مرا
غزلسرایی جامی که حسب حال من است
ترانه ساخت به هر کوی داستان مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار ابراز دلتنگی و درد جدایی شاعر از معشوقش است. او از صبای خوش خبر میخواهد که حال او را به یار دلستانش بگوید و یادآور میشود که وعدههای دروغی که به او داده شده، جانش را سوزانده است. خانهاش به خاطر زیبایی و حضور محبوب نورانی بود، اما این جدایی آن را تاریک کرده است. شاعر به فریاد و ناله آمده، اما معشوق گوشش به فریادهای او نمیرسد. او از بوسه و محبت لب معشوقش درخواست دارد تا درد دلش را تسکین دهد و میگوید که جدایی او مغز استخوانش را سوزانده است. در نهایت، شاعر از غزلسرایی میگوید که حال او را به تصویر میکشد و قصه عشقش را روایت میکند.