شمارهٔ ۲۵۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
عمر بگذشت و رخت سیر ندیدم هرگز
گلی از باغ جمال تو نچیدم هرگز
همه جا گشتم و حال همه کس پرسیدم
چون تو بدخوی ندیدم نشنیدم هرگز
از بتان محنت بسیار کشیدم لیکن
محنتی کز تو کشیدم نکشیدم هرگز
گر بریدم ز تو از نازکی خوی تو بود
از تو یکدم به دل خود نبریدم هرگز
گرچه پروازگهم روضه حورالعین بود
از سر کوی تو آن سو نپریدم هرگز
تا به گرد مهت از غالیه خرمن دیدم
خرمن ماه به یک جو نخریدم هرگز
نامرادیست مرادم ز تو غم نیست اگر
همچو جامی به مرادی نرسیدم هرگز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عمر گذراندهاش میگوید و از دلتنگیها و رنجهایی که به خاطر عشق خود تحمل کرده است. او به این نکته اشاره میکند که هرگز نتوانسته از زیبایی معشوقش چیزی بچیند و کسی را به خوبی او پیدا نکرده است. شاعر به سختیها و دردهایی که از عشق تجربه کرده، اشاره میکند و میگوید که هیچ غمی به اندازه غم عشق او نبوده است. هرچند که امیدوار بوده، اما به مراد دلش نرسیده و همواره در جستجوی محبت معشوقش بوده است.