شمارهٔ ۲۶ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه کوی دوست هوای چمن گذاشت مرا
نه یاد او هوس انجمن گذاشت مرا
ربوده بود ز من یار من مرا یا رب
چه جرم رفت که دیگر به من گذاشت مرا
گرفتمش سر ره دی پر از سخن دهنی
روان گذشت و سخن در دهان گذاشت مرا
ز غصه کوه کنم چرخ بیستون گویی
درین هنر به دل کوهکن گذاشت مرا
تنم گداخت ز هجران و جان بسوخت ز شوق
بلای عشق نه جان و نه تن گذاشت مرا
مرا چه زهره که گردم ندیم خلوت او
بس اینکه گرد در خویشتن گذاشت مرا
چگونه شرح دهم سر عشق او جامی
که عشق او نه مجال سخن گذاشت مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از یک شاعر عاشقانه است که احساسات عمیق و عذابی را که از جدایی یار خود میکشد، بیان میکند. شاعر از فقدان محفل دوستان و یاد یار خود صحبت میکند که او را رنج میدهد. او به شدت از دوری معشوق غمگین است و حتی احساس میکند که عشق همهی وجودش را تحت تأثیر قرار داده و او را به عذاب انداخته است. شاعرانگی او در توصیف حسرت و درد ناشی از عشق، نشان از عمق معانی درونیاش دارد و در نهایت، بیان میکند که عشق او آنقدر عمیق و غیرقابل توصیف است که حتی به او اجازهی سخن گفتن نمیدهد.