شمارهٔ ۲۶۳ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خاکیست زر که رنگ دهد پرتو خورش
از زر کسی که تاج کند خاک بر سرش
گنجیست گنج فقر که در چشم اهل حرص
هست اژدهای حلقه زده حلقه درش
هرکس ز دسترنج کسان می خورد گداست
گر خود بفرض نام نهی شاه کشورش
خوشوقت آن حریف که در بزمگاه فقر
باشد به کف ز آبله کسب ساغرش
رهرو کسی بود که درین ره به زیر پای
خوشتر بود ز سبزه تر نوک نشترش
نی نازپروری که ز بس نازکی و لطف
نشتر صفت خلد به قدم سبزه ترش
عمری کشید ذل گدایی به کوی فقر
جامی که ساخت عز قناعت توانگرش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ارزشهای واقعی و مفهوم فقر و ثروت میپردازد. شاعر به تشبیه خاک و زر میپردازد، جایی که خاک میتواند رنگی شبیه زر داشته باشد و در عوض، زر واقعی ممکن است بدون ارزش باشد. او همچنین بیان میکند که گنج واقعی در قناعت و سادهزیستی است و اینکه آدمی که از دسترنج دیگران استفاده کند، حتی اگر خود را شاه بنامد، در حقیقت گداست. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که زندگی در فقر میتواند به خوشبختی و عزت منجر شود اگر انسان قناعت پیشه کند و از دستاوردهای خود لذت ببرد.