شمارهٔ ۲۷۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای کرده ز حال من فراموش
چون جان که کند ز تن فراموش
گفتم که بر تو قصه گویم
کین گونه مکن ز من فراموش
دیدم رخ تو ز دور و کردم
از قصه خویشتن فراموش
با جان کنیم زمانه کرده ست
از محنت کوهکن فراموش
هرجا که مسافریست کرده
در کوی تواز وطن فراموش
با بوی تو کرده جان یعقوب
از یوسف و پیرهن فراموش
کرده به هوای طرف بامت
مرغ چمن از چمن فراموش
جامی سخنت شنید و بر وی
شد قاعده سخن فراموش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساس غم و فراموشی اشاره میکند. او از حالتی شکایت دارد که محبوبش او را فراموش کرده، درست مانند اینکه جان از تن جدا شود. او میخواهد قصه خود را برای محبوبش بگوید، اما محبوب او را نادیده میگیرد. در ادامه، شاعر به اشاراتی دربارهٔ درد و رنجها میپردازد و بیان میکند که هرجا مسافری باشد، او نیز فراموش میشود. همچنین اشاره به یعقوب و یوسف دارد که یعقوب با یاد یوسف دچار فراموشی میشود. در نهایت، از شنیدن سخن محبوب اشاره میکند که باعث میشود او نیز فراموش کند. این شعر در واقع بیانگر longing و حسرت شاعر برای یاد محبوب است.