شمارهٔ ۲۶۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دادی ز لطف خوی مرا با وصال خویش
وانگه نهفتی از نظر من جمال خویش
شکر خدا که می نتوانی که یک نفس
پیوند خاطرم ببری از خیال خویش
بیرون خرام مست و سرانداز هر طرف
سرهای سروران بنگر پایمال خویش
دیوانه توام دگران را به سنگ زن
در شور کن مرا پی دفع ملال خویش
گر باغبان ز لطف قدت یافتی نشان
بر جویبار دیده نشاندی نهال خویش
داری دریغ تیغ خود از عاشقان، مباش
بر تشنگان بخیل به آب زلال خویش
گفتی که چیست حال تو جامی خدای را
بنشین دمی که با تو کنم شرح حال خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و وصال صحبت میکند. او از لطف معشوقش میگوید که باعث شده در کنار او باشد، اما همزمان از غیاب جمال او نیز نگران است. او شکرگزار است که هیچکس نمیتواند او را از یاد معشوقش دور کند. شاعر با اشاره به مستی و سرور در عشق، از دیوانگی و عذاب دیگران به خاطر عشقش میگوید. او همچنین به گلایه از معشوقش میپردازد که ممکن است نسبت به عاشقان سنگدل باشد. در پایان، شاعر به درخواست معشوق برای گفتوگو درباره حال خود اشاره میکند. کل این شعر به ابراز احساسات عمیق و پیچیدگیهای عشق اختصاص دارد.