نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۵ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مراست از تب عشق تو جان آتشناک

حبیبی انت طبیبی ولا طبیب سواک

چه سود صوفی ما را رعایت سنت

چو حرص لقمه نبرد از دهان او مسواک

کجا به وادی وحدت رسد به نعلینی

که بسته است برآن از دوال شرک شراک

به پاکدامنی تو، به پاک چشمی من

که کرده ام دل و جان را ز میل غیر تو پاک

مرا بس انکه شوم کشته در کشارگهت

مباد از سرم آلایشی برآن فتراک

تنم فتاده به ره لاغر استخوانی بود

کش از کرم سگ موی تو برگرفت ز خاک

به عجز معترف آ جامی از حقیقت عشق

که هست عجز ز ادراک غایت ادراک

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزل به بیان احوال عاشق در تب عشق و شوق معشوق می‌پردازد. شاعر از عشق و وابستگی‌اش به معشوق سخن می‌گوید و به رابطه‌اش با او اشاره می‌کند. او با نگاهی به صوفیانی که به ظواهر و سنت‌ها پایبند هستند، انتقاد می‌کند و اشاره می‌کند که ارزش واقعی از تعلقات دنیایی و مادی فراتر می‌رود. شاعر بر پاکدامنی و خلوص نیت خود در عشق تأکید می‌کند و در نهایت به عجز و ناتوانی‌اش در درک عمیق‌ترین حقیقت عشق اشاره می‌کند، که نشان‌دهنده عمق احساسات و درگیری‌های درونی اوست.