شمارهٔ ۲۹۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
محتسب در دست سنگ انداخت در خمخانه چنگ
وای رندان گر درآید پای خم می به سنگ
مجلس مستان بهارستان عیش و عشرت است
گل در او رخسار ساقی، لاله جام لاله رنگ
قاصد وقت خوشم در میکده مطرب کجاست
تادهد در پای خم دامان مقصودم به چنگ
صوفیم آن دم که گردد وقت من خوش در سماع
چاک رسوایی زنم در خرقه ناموس و ننگ
در رخت از خط زنگاری صفای دیگر است
گرچه آرد بی صفایی در رخ آیینه زنگ
آن که چترش پر مرغان مرکبش باد صباست
چون رود در ریگ آتشبار با او مور لنگ
گنبد نیلوفری با این همه شمع و چراغ
بی تو جامی را نماید کلبه تاریک و تنگ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و هوای مجالس شراب و خوشی میپردازد. شاعر به تشریح لحظات شاد و سرشار از عشق و خوشی در خمخانه میپردازد و از زیبایی ساقی و گلهای بهارستان صحبت میکند. او از آمدن قاصدی برای رساندن خبر خوشی در میکده میخواهد و به حال خود در زمان خوشی اشاره میکند. در ادامه، شاعر بر تضاد بین ظاهری و باطنی تأکید میکند و به مشکلات و زنگاریهای زندگی اشاره میکند، در حالی که در نهایت از نیاز به شادی و نور در زندگی سخن میگوید و میگوید بدون عشق و معشوق، جهان تاریک و خالی است.