شمارهٔ ۳۱۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
به چشم تو زینسان که صیدی حقیرم
کی از غمزه سازی مشرف به تیرم
چو بر من کشی تیر ترسم که تیرت
به من نارسیده ز شادی بمیرم
برآورده دست نیازم که شاید
بدین دست دامان وصل تو گیرم
به مهر تو جنبم به گرد تو گردم
درین شیوه این کهنه چرخ است پیرم
پی مرغ وصل تو باشد صفیری
چو شبهای هجران برآید نفیرم
به چشم ترحم به من بین نه آخر
به شهرت غریبم مدامت اسیرم
چه حاجت به مطرب چو خوش ساخت جامی
نی کلک تو از نوای صریرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی خود به معشوق سخن میگوید. او خود را همچون صیدی حقیر در چشمان معشوق میبیند و از ترس تیر غمزههای او رنج میبرد. شاعر به امید وصل معشوق دست نیاز خود را بلند میکند و در دوری او حسرت میکشد. او از اینکه در غم و جدایی به سر میبرد، شکایت میکند و میگوید که تنها به خاطر عشق به معشوق در این چرخ کهنه زندگی گردان است. در آخر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و به لذت عشق خود، حتی بدون نیاز به موسیقی و شادمانی، اشاره دارد.