نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۵ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

وه که از پای درافکند غم آن پسرم

چه بلا بود که پیرانه سرآمد به سرم

عشق و پیری نسزد کن مدد ای بخت سیاه

تا به دود جگر از موی سفیدی ببرم

غم آن تازه جوان از غم پیریم رهاند

با غم او چو جوانم غم پیری چه خورم

گرچه از سیر مه و سال مرا عمر گذشت

آمد از دولت او نوبت عمر دگرم

پشتم از محنت ایام خمیده ست ولی

در ره عشق و وفا از همه کس راستترم

پر برآمد دلم از خون جگر غنچه صفت

جای آن دارد اگر بر تن خود جامه درم

گفتمش زود ز جامی مگذر گفت که من

عمر اویم چه عجب زانکه روان می گذرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و اندوه خود نسبت به مرگ پسر جوانش صحبت می‌کند. او احساس می‌کند که زندگی‌اش به دلیل این غم و اندوه به پایان رسیده است. با وجود پیری، عشق و امید به زندگی در او باقی مانده و او از بخت بد خود شکایت می‌کند. شاعر همچنین به تأثیر مرگ پسرش بر روی عمر و زندگی‌اش اشاره دارد و در نهایت، او به صبر و وفاداری در عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که این درد و رنج‌ها باعث شده‌اند که او قوی‌تر و راست‌تر بایستد.