شمارهٔ ۳۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نشست اشک روان زنگ محنت از شب ما
نداد پرتو راحت طلوع کوکب ما
به نبض جستن ما ای طبیب دست میار
که سوخت رشته نبض از حرارت تب ما
سفید گشت چو پنبه ز گریه چشم و ز ضعف
به پنبه آب چکاند زمانه بر لب ما
نکرد در دلت ای ماه اثر اگر چه گذشت
ز نیلگون سپر چرخ تیر یا رب ما
چو خشت میل سر خم کنیم لیک نماند
جدا ز بزم تو یک خشتوار قالب ما
کجاست ساقی گلرخ که از رعونت زهد
شراب لعل بود داروی مجرب ما
ز جام مهر مگو جامیا و خم سپهر
که عار دارد از اینها علو مشرب ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و درد مشترک انسانها در زندگی میپردازد. شاعر از محنت و سختیهای شبها سخن میگوید و عدم وجود آرامش را در زندگی توصیف میکند. در این میان، به دلنگرانی و بیماری خود اشاره میکند و از طبیب میخواهد که به او کمک کند. از امید و عشق نیز صحبت میشود، و دغدغه و یأس در برابر زیباییهای زندگی به تصویر کشیده میشود. همچنین، شاعر به یاد ساقی و شرابخوارگی میافکند که به نظر میرسد در زندگی سخت و خشک زهد، رنگی از عشق و شادابی را فراموش کرده است. در نهایت، شاعر به تمایز و بلندپروازی در انتخاب مشرب اشاره دارد و به جدایی از بزم دوست lament میکند.