شمارهٔ ۳۳ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیاکه تا ز تو ای مه تهیست منزل ما
چراغ و مشعله ندهد فروغ محفل ما
چه سود روی عبادت به کعبه آوردن
چونیست قبله روی تو در مقابل ما
اجل چو محمل ما بندد از جهان باشد
نوای عشق تو بانگ داری محمل ما
بهای وصل تو دادیم نقد عمر ولی
درین معامله بی حاصل است حاصل ما
چو زیر خاک درین کشتزار جای کنیم
گیاه مهر تو روید ز دانه دل ما
ز موج عشق تو دریا شدیم و چرخ کبود
بود فتاده صدف ریزه ای به ساحل ما
به تیغ عشق چو جامی ز بود خود رستیم
هزار جان گرامی فدای قاتل ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزلی از شاعر به بیان حال و هوای عشق و دلتنگی به معشوق میپردازد. شاعر میگوید که در غیاب معشوق، زندگی و محفل او روشنایی ندارد. او به این موضوع اشاره میکند که نیازی به سفر به کعبه نیست، چرا که قبلهاش در چهره معشوقش است. زندگی او به شدت تحت تاثیر عشق معشوق قرار دارد و او حاضر است عمرش را برای وصال او بدهد. در انتها، شاعر به عمق عشق و فداکاریاش اشاره میکند و به توصیف مقام عشق و جانفشانی برای محبوب میپردازد.