شمارهٔ ۳۲۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نیست جز رخ به کف پای تو سودن هوسم
دارم امید که مبذول بود ملتمسم
من که باشم که کنم همنفسی با چو تویی
اینقدر بس که به یاد تو برآید نفسم
میروم گاه به پا گاه به سر در ره عشق
دل ازین وسوسه فارغ که رسم یا نرسم
ماندم از قافله کعبه روان باز ولی
وقت خوش میکند از دور صدای جرسم
جز مرا دولت رهبوسی این قافله نیست
هیچ غم نیست گر از کعبه روان بازپسم
به طفیل سگ کویت شدهام کس ورنی
از کسی دورم از آنجاست که من هیچ کسم
چند پرسی که درین باغچه جامی تو کهای
تو گل و سروی و در پای تو من خار و خسم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حسرت و اشتیاق شاعر به معشوقهاش میپردازد. او از عشق و عشقورزی صحبت میکند و میگوید که به جایگاه و ارزش معشوقش پی برده است. شاعر از مسیری که برای رسیدن به عشق طی میکند، و دلتنگیهایش سخن میگوید و مینویسد که او حس میکند بدون محبوبش تنها و بیارزش است. حتی در دوری از معشوق، او به یاد او نفس میکشد و معشوق را در مقام گل و خودش را در مقام خاری در پای او میبیند. او خود را به نوعی زیردست و وابسته به محبوب معرفی میکند و از این وابستگی لذت میبرد.