شمارهٔ ۳۲۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
گناه عشق بتان گرچه ساخت نامه سیاهم
بس است خط عذار تو عذرخواه گناهم
نه قطره هاست ز اشکم به روز زرد فتاده
ز دست آبله ها چهره از زباله آهم
هزار تن بودم کاشکی که بهر قدومت
در انتظار نشیند یکی به هر سر راهم
میان خلق همی بندم از تو چشم جهان بین
ولی به دیده دل نیست جز سوی تو نگاهم
ببین چه صبح سعادت دمید تیره شبم را
که دیده بر رخت افتاد بامداد پگاهم
ز بس که کاستم از غم بس است سایه تاری
ز طره تو ز گرمای روز هجر پناهم
مگو به عشوه که جامی چه خواهی از طلب من
به خاک پای تو سوگند کز تو جز تو نخواهم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و دلتنگی شاعر نسبت به معشوق میپردازد. شاعر از گناهان ناشی از عشق به معشوق سخن میگوید و با عذرخواهی از او، زیبایی و تأثیر چهرهاش را بر زندگیاش توصیف میکند. او به تنگناها و غمهایی که به خاطر دوری از معشوق تحمل کرده، اشاره میکند و امید به وصال را در دل دارد. شاعر نسبت به دیگران بیاعتنا است و تنها به عشق خود فکر میکند. در پایان، به تعهد خود به معشوق تأکید میکند و میگوید که هیچ چیز جز او برایش ارزش ندارد.