شمارهٔ ۳۲۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چهره زرد ز خون بسته جگر ته به تهم
سرخرویی بجز این نیست ز بخت سیهم
جوی خون گرد من از دیده درآمد چه کنم
قوت پای ندارم که ازین جو بجهم
گر دهد جایگهم پیش خود آن سلسله موی
نتوان داشت به زنجیر دگر جا نگهم
نیست مقصود من از عشق بتان عیش و خوشی
عرض آنست که از ناخوشی خرد برهم
شستم از زنگ ریا خرقه خود صوفی وار
مصطبه صومعه و میکده شد خانقهم
به یکی گوشه ام از میکده گر بار دهند
دلق و سجاده تزویر به یک گوشه نهم
دست جامی بود و دامن جانان یعنی
بدهم جان ز کف و دامن جانان ندهم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی درد و رنج عاشق و احساسات عمیق او نسبت به معشوقش است. شاعر به وضعیت ناگوار خود اشاره میکند و از چهرهی زرد و خونین خود صحبت میکند که نشانی از زخمهای درونیاش است. او به ناامیدی و ناتوانی خود در فرار از این رنجها اشاره دارد و میگوید که عشقش فراتر از لذت و خوشی است. همچنین، او به پاکسازی خود از ریا و تظاهر در راه عشق اشاره میکند و به معنویت و حقیقت بیشتری در پیوند با معشوقش اشاره دارد. در نهایت، او تمامی داراییاش را در راه عشق میدهد، اما حاضر نیست جانانش را از دست بدهد.