شمارهٔ ۳۳۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به دل دردی عجب دارم نمیدانم که چون گریم
دلا خون شو که تا بر درد خود یک لحظه خون گریم
کند تدبیر عقل ذوفنون تا سازدم خندان
من دیوانه از تدبیر عقل ذوفنون گریم
تنم پر زخم کاری سینه ام پر داغ بی یاری
گهی بر زخم بیرون گاه بر داغ درون گریم
مرا تمکین عالی گوهری دارد چنین گریان
بهانه می کنم کز گردش گردون دون گریم
شود زنجیر بر زنجیر موج سیل اشک من
چو در زندان محنت پا به زنجیر جنون گریم
چو ماتم دیدگان بینم درین جانکاه درد خود
فزایم گریه هر یک را و از هریک فزون گریم
مگو جامی که تسکین ده به افسون گریه خود را
که من از عشوه جادووشان پرفسون گریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و غم خود سخن میگوید و بیان میکند که نمیداند چگونه باید بگرید. او به احساس تنهایی و زخمهای عاطفیاش اشاره میکند و میگوید که حتی تلاش عقل برای شادی او را به گریه میآورد. همچنین، او به شدت از بیقراری و غم درونی خود رنج میبرد و اشکهایش مانند زنجیری است که او را اسیر کرده است. شاعر در نهایت به این نکته میرسد که هیچ نوشدارویی نمیتواند تسکیندهندهی درد عمیق عشق او باشد، و او همچنان به گریهاش ادامه میدهد.