نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۸ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

بی رخت چون به چمن راه کنم

سوی گل بنگرم و آه کنم

شرح حالم چو غم آرد حاشا

که ز حال خودت آگاه کنم

قصه هجر دراز و تو ملول

ادب آنست که کوتاه کنم

کفش زن از سر خواری به سرم

تا کلاه شرف و جاه کنم

قصد من روی تو باشد هرجا

ذکر مهر و صفت ماه کنم

هر شبی تا سر کویت جان را

همره آه سحرگاه کنم

گر دلت مردن جامی خواهد

کار بر موجب دلخواه کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احوال خود می‌پردازد و از عشق و جدایی سخن می‌گوید. او می‌گوید اگر بی‌خود به چمن بروم، به گل نگاه می‌کنم و افسوس می‌خورم. از حال خود نمی‌گوید و می‌خواهد قصه جدایی‌اش را مختصر کند. او از خاری و ذلت خود می‌نالد و در عین حال می‌خواهد با یاد معشوق، عزت و مقام پیدا کند. شاعر هر شب برای معشوقش دلتنگی می‌کند و تا صبح آه کشیده و در نهایت اگر معشوقش بخواهد، برای او زندگی‌اش را فدا می‌کند.