نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۹ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هر چند جز فریب و فسونت نیافتم

یکدم ز جان خویش برونت نیافتم

هرجا که هست چون همه نام و نشان توست

در حیرتم ز خویش که چونت نیافتم

برهم زدم بنفشه و سنبل بسی چو باد

بویی ز خط غالیه گونت نیافتم

چشم بد از تو دور که کم رخ نمودیم

کز نوبت گذشته فزونت نیافتم

هرگز به سوی من نگذشتی کز اشک خویش

دامن چو گل کشیده به خونت نیافتم

تو آن زبون کشی که گه قتل سرکشان

میلی به عاشقان زبونت نیافتم

جامی اسیر سلسله زلف کیستی

کازادگی ز قید جنونت نیافتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ناکامی و ناتوانی خود در یافتن معشوق صحبت می‌کند. او هر جا که می‌گردد، تنها نشانه‌های معشوق را می‌بیند و به شدت در حیرت است که چرا نتوانسته او را پیدا کند. شاعر به توصیف حالتی از غم و فریب می‌پردازد و اشاره می‌کند که با وجود تلاش‌هایش برای نزدیک شدن به معشوق، هیچ بویی از او نیافته است. همچنین، از بی‌توجهی معشوق و فاصله‌ای که بین آنها وجود دارد، ابراز ناامیدی و احساس غم می‌کند. در نهایت، او به پیچیدگی وضعیت خود در عشق و وابستگی به زیبایی معشوق اشاره می‌کند.