نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۰ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

چاره عشق تو صبر است ندانم چه کنم

گر توانم بکنم ور نتوانم چه کنم

کار من بی رخ تو غیر شکیبایی نیست

گر معذالله ازین کار بمانم چه کنم

عشق مستولی و از من تو چنین مستغنی

قصه مشکل خود پیش که خوانم چه کنم

چند گویی که مرا نام مبر پیش کسان

غیر نام تو نیاید به زبانم چه کنم

بی تو دل خون بود و دیده پرخون گریان

اگر از دیده و دل خون نفشانم چه کنم

شد پر از خون دل من غنچه صفت بی رخ تو

جامه بر خویش چو گل گر ندرانم چه کنم

گفتیم مردگی خود مطلب جامی بیش

بی تو از زندگی خویش بجانم چه کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از یک عاشق است که در آن به چالش‌های عشق و درد فراق معشوق می‌پردازد. شاعر می‌گوید که صبر تنها راه چاره برای تحمل عشقش است، اما نمی‌داند چطور با این درد کنار بیاید. او بیان می‌کند که تنها کارش در نبود معشوق شکیبایی و تحمل این غم است و نمی‌داند اگر نتواند این حالت را ادامه دهد، چه باید بکند. عشق او به قدری عمیق است که تمام زندگی‌اش را تحت تأثیر قرار داده و نام معشوق در زبانش بی‌نهایت تکرار می‌شود. او همچنین از درد دل و اشک‌هایش سخن می‌گوید و به زیبا شدن غنچه‌ها به خاطر فراق اشاره می‌کند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که بدون معشوق خود، زندگی برایش غیرممکن است.