نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۸ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نه نگاری که دل و جان به غمش یارکنم

عشق او هرچه کند حکم به آن کار کنم

روز من چون شود از گردش گردون شب تار

از فروغ رخ او شمع شب تار کنم

نه رفیقی که ز اخلاق پسندیده او

مرهم سینه ریش و دل افگار کنم

نه حریفی که درارد ز درم ساغر می

تا به آن کسب نشاط دل غمخوار کنم

نه ندیمی که چو دریای دلش موج زند

گوش جان را صدف لؤلوی شهوار کنم

به ازان نیست که درگوشه ویرانه خویش

پا به دامن کشم و روی به دیوار کنم

جامی آسا چو دهد وحشت تنهایی روی

مونس طبع خود از دفتر اشعار کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از غم عشق و تنهایی خود صحبت می‌کند و به توصیف حالاتی می‌پردازد که ناشی از دوری یا غم معشوق است. او می‌گوید که هیچ چیز جز عشق و یاد او نمی‌تواند مونس او باشد. حالاتی چون تاریکی شب، درد دل و بی‌رفیق بودن را توصیف می‌کند و به دنبال راهی برای فرار از این تنهایی و اندوه می‌گردد. در نهایت، به این نتیجه می‌رسد که شعر و ادبیات می‌تواند تسکینی برای دل افسرده‌اش باشد.