شمارهٔ ۳۴۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به عزم کعبه سفر گفتم اختیار کنم
بدین بهانه گذر بر دیار یار کنم
ولی چه سود که نگذاردم مدار سپهر
که بر مراد دل خویش هیچ کار کنم
صبا رساند غباری ز موکبش آن به
که کحل دیده اقبال ازان غبار کنم
به راه شوق وی از چشم خون فشان هر دم
چو سرخ مو شتران قطره ها قطار کنم
نیارم آنکه نگارم به نامه شرح غمش
بس اینکه چهره به خون جگر نگار کنم
گر از خراش دل خود برون دهم حرفی
هزار سینه آسوده را فگار کنم
چنین که برد دلم موی آن میان شاید
که از میان همه دلبران کنار کنم
مرا چو بخت مساعد نشد که سر بنهم
بر آستانه جانان و جان نثار کنم
عموم لطف ویم عذرخواه بس جامی
به پیک و نامه چه تمهید و اعتذار کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و longing برای دیدار محبوب صحبت میکند. او تصمیم دارد به کعبه سفر کند و بهانهای برای عبور از دیار یار تهیه کند، اما متوجه میشود که سرنوشت او را از دستیابی به آرزوهایش بازمیدارد. او از بوی موکب محبوبش به وجد میآید و در وصف اشتیاقش از قطرات اشک و غم یاد میکند. شاعر بیتابی خود را در ابراز عشق به محبوب مطرح میکند و احساس عدم قدرت در توصیف عواطفش را به نمایش میگذارد. در نهایت، به این نتیجه میرسد که با وجود تلاشهایش، بخت مساعدی برای پیوستن به محبوب ندارد و از عذرخواهی در مورد نقصهایش در محبت سخن میگوید.