نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۰ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا کی آرام دل بی خبرانت بینم

مردم دیده کوته نظرانت بینم

روی تو اینه نور جمال ازل است

چند پیش نظر بی بصرانت بینم

می روم از سرکویت چه کنم نتوانم

که از این بیش حریف دگرانت بینم

تویی آن گلبن نوخیز که در باغ جمال

تازه از گریه خونین جگرانت بینم

گفته ام سنگ دل سخت تو را در همه جای

جای آن هست که با خویش گرانت بینم

هیچ خاطر نگرانیم نماند به جهان

گر سوی خود به ترحم نگرانت بینم

جامی این گونه کزان غنچه دهان تنگدلی

زود باشد که چو گل جامه درانت بینم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره دل‌نگرانی و عشق ناگفته گوینده است. او از دیدن یار گرفته و غمگین است و احساس می‌کند که چهره محبوبش، نور و زیبایی اصلی را در خود دارد. احساس می‌کند که نمی‌تواند از این عشق و دلبستگی فرار کند و در حال تماشای دیگران است که با بی‌احساس و سردی به او نگاه می‌کنند. شاعر می‌گوید که حالتی از ناامیدی و غم در او وجود دارد و فکر می‌کند که هر لحظه ممکن است به سوی یار برگردد. در انتها، او به حسی از امید و انتظار اشاره می‌کند که شاید روزی به معشوق خاصش برسد.