شمارهٔ ۳۵۳ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
بیخود فتم هرجا روان آن قد رعنا بنگرم
چون بگذرد خیزم نشان بر خاک ازان پا بنگرم
زانجا که روزی دیدمش باشم گریزان چون کنم
بی او نباشد طاقتم کانجا روم جا بنگرم
از دیدن او چون مرا مانع شود دیوار و در
گریان ز شهر آیم برون گلهای صحرا بنگرم
خواهم به طوفان بلا عالم تهی از دیگران
تا گه گهی آن روی را باشد که تنها بنگرم
می میرم از یک دیدنش هان ای رقیب از مرگ من
می خواهی از رخسار او برقع بکش تابنگرم
امروز دیدم روی او مشکل که تا فردا زیم
چندان امان ده ای اجل تا بخش فردا بنگرم
آنچ از غم او می کشم حاشا که از وی چون رهم
بر کوی خوبان بگذرم در روی زیبا بنگرم
با آه خود دارم هوس هر شب شدن بر آسمان
تا بی لب جانبخش او حال مسیحا بنگرم
جامی نبینم حاصلی در کوی او عشاق را
جز آب چشم و دود دل چون زیر و بالا بنگرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر عاشقانه، شاعر از دلتنگی و عشق عمیق خود به معشوق سخن میگوید. او میگوید که هر جا که برود، تنها به یاد معشوق است و نمیتواند غم جدایی از او را تحمل کند. حتی زمانی که دیوار و در مانع دیدار او میشوند، شاعر به دشت و گلهای صحرا پناه میبرد، اما دلش همچنان در جستجوی چهره محبوب است. او آرزو دارد جهانی بیکس را تجربه کند تا بتواند فقط یک بار دیگر آن چهره زیبا را ببیند. شاعر از شدت عشق و غم خود میگوید که هر لحظه برای دیدن محبوبش در انتظار است و هیچ چیزی جز اشک و غم برای عاشقان در کوی او حاصل نمیشود. در نهایت، او در طلب دیدار معشوق به آسمان مینگرد تا لحظاتی را چون مسیحا تجربه کند.