شمارهٔ ۳۶۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
برون خرام که تا در ره تو خاک شوم
روا مدار کزین آرزو هلاک شوم
جدا ز خاک درت گر فتم درآب حیات
چو ماهیان جگر تشنه در طپاک شوم
به دور چشم تو با دلق زهد نزدیک است
که رند دردکش و مست جامه چاک شوم
گدای آن سر کویم ولی ز جور رقیب
درآن نشیمن دولت به ترس و باک شوم
چو می خوری به سرم ریز چند کاسه درد
که از کدورت تقوا و توبه پاک شوم
خوشی به وصل حریفان ازان چه باک تو را
که از فراق تو غمگین و دردناک شوم
همای اوج بلندم نه خوش بود جامی
که پست خاک نشینان این مغاک شوم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عشق و آرزو است. شاعر به درگاه معشوق خود میخواند و از این میترسد که به خاطر عشقش دچار هلاکت شود. او به تمایل خود برای نزدیک شدن به معشوق اشاره میکند و به تشبیههایی برای بیان تشنگی خودش به عشق و زیبایی معشوق میپردازد. تنهایی و درد ناشی از فراق معشوق او را آزار میدهد و او از خوف رنج و جور دیگران در زندگیاش سخن میگوید. در نهایت، شاعر ابراز میکند که حتی در اوج خوشی نیز با بیتوجهی به معشوق، به خاکی و پست تبدیل خواهد شد و این احساس او را ناراحت میکند.