شمارهٔ ۳۶۳ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کردی ز راندگان در خود شماره ام
در کوی تو نه سگ نه گدایم چه کاره ام
روزی نشد ز سیر سرشکم لقای تو
خالیست از فروغ سعادت ستاره ام
گر در میان بزم خودم جا نمی دهی
بگذار چون نظارگیان برکناره ام
کشتن چه احتیاج چو خواهی هلاک من
تاراج جان بس است ز تو یک نظاره ام
باید بر آرزوی منت حجتی درست
بین جیب چاک چاک و دل پاره پاره ام
می گفت شب عروس سپهرم که جامیا
زیور ز در نظم تو یابد هماره ام
گر بگسلند عقد ثریا مرا ز گوش
درهای شاهوار تو بس گوشواره ام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و دوری از محبوبش سخن میگوید. او خود را در مقام راندگان و بیپناهان توصیف میکند که در کوی محبوبش جایی ندارد. او به یاد ایام خوش گذشته و ملاقاتهای نیکو با محبوبش میاندیشد و حسرت آن لحظات بر دلش سنگینی میکند. شاعر میخواهد در خود محبوب جایگاهی داشته باشد، حتی اگر به عنوان ناظر بر کناره حضور داشته باشد. او بیان میکند که برای از بین رفتن وجودش به نگاه و نظاره محبوب نیاز دارد و آرزوی محبت او را در دل میپروراند. در نهایت، شاعر به زیبایی و ارزش محبوبش اشاره میکند و میگوید که از زیبایی او الهام میگیرد، حتی از دور.