شمارهٔ ۳۶۶ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر ز بار غم هجر تو به تنگ است دلم
چه کنم قطره خون است نه سنگ است دلم
جذب عشق تو نهنگ دو جهان آشام است
گام همت زده در کام نهنگ است دلم
گر تو را آرزوی دیدن دیدار خود است
کرده آیینه خود پاک ز زنگ است دلم
تا چرا پیش خدنگ تو شود سینه سپر
روزگاریست که با سینه به جنگ است دلم
محتسب گو بشکن چنگ که سررشته عشق
از سر زلف تو آورده به چنگ است دلم
بس که بر دل زدیم تیر پی مرغ غمت
قفسی ساخته از چوب خدنگ است دلم
جامی از خم فنا باده یکرنگی خواه
که گرفته ز حریفان دورنگ است دلم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و غم هجران معشوق خود سخن میگوید و احساسات عمیقش را بیان میکند. او میگوید دلش به اندازهای در غم معشوق تنگ است که نمیتواند آن را تحمل کند. عشق به معشوقش را همچون دریا میداند که او را در خود غرق کرده است. شاعر آرزوی دیدن معشوق را دارد و میگوید که دلش برای او آماده جنگ است. او از محبتی یاد میکند که در زنجیر زلف معشوق گرفتار شده و به دنبال بادهای است که از ناپایداری و دورنگی دور باشد. در کل، این شعر به شدت احساساتی و پر از غم عشق است.