شمارهٔ ۳۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
ای پریرخ مرو از خانه ما
رحم کن بر دل دیوانه ما
در غم عشق تو افسانه شدیم
بنشین گوش کن افسانه ما
ازمی عشق چو پیمانه پریم
لب بنه بر لب پیمانه ما
گنج حسنی چه طلسم انگیزیم
که شوی ساکن ویرانه ما
مست عشقیم و دهد ذوق دگر
بر رخت نعره مستانه ما
نور جستیم ز شمع رخ تو
آتش انداخت به کاشانه ما
دید جامی سوی خالت گفتی
کی به هر مرغ رسد دانه ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به معشوقهاش میگوید که از خانهاش نرود و بر دل دیوانهاش رحم کند. او در غم عشق او، خود را به افسانه تبدیل کرده و از معشوق میخواهد که به داستان عاشقانهاش گوش دهد. شاعر از عشقش میگوید که چنان مستش کرده که همه چیز را فراموش کرده است و به زیبایی معشوق اشاره میکند که زندگیاش را روشن کرده اما همچنین درد و آتش عشق را نیز به همراه دارد. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که مانند جامی که به جستجوی خوشبختی است، آرزو دارد که به عشقش برسد.