نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۶ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهم

وطن چه چیز بود زیستن نمی خواهم

حجاب جان من آمد بدن ز صحبت او

مرا بس است همین جان بدن نمی خواهم

ز خواهش دل خود دادمش خبر گفتا

چه سود خواستن تو چو من نمی خواهم

نماند در سر من جز هوای آن سر کوی

طواف گلشن و گشت چمن نمی خواهم

چنان برآن تن نازک همی برم غیرت

که دیدنش به ته پیرهن نمی خواهم

ز بس بود کف پایش لطیف گاه خرام

رسیدنش به گل و نسترن نمی خواهم

ببند لب ز غزل جامیا که سر غمش

ترانه گشته به هر انجمن نمی خواهم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دل‌تنگی و بی‌میلی به وطن و زندگی صحبت می‌کند. او با جدایی از معشوق، حس می‌کند که دیگر هیچ چیز برایش اهمیت ندارد و حتی بدن و زندگی را نیز بی‌معنا می‌بیند. او تنها به عشق و یاد معشوق فکر می‌کند و از هر چیزی که او را به یاد گذشته بیندازد، فرار می‌کند. شاعر به شدت تحت تأثیر محبت و زیبایی معشوق خود قرار دارد و حتی از شعر و غزل نیز دوری می‌کند چون هیچ چیز دیگری جز عشق او برایش ارزش ندارد.