شمارهٔ ۳۷۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن عید جان کجاست که قربان او شویم
دریک نظاره کشته جولان او شویم
جولانگهش کدام زمین است کز مژه
خاشاک روب عرصه میدان او شویم
ما را تمتعی نبود از جمال او
از بس که در مشاهده حیران او شویم
هر تشنه لب ز چاه کند جست و جوی آب
ما تشنه لب ز چاه زنخدان او شویم
بگشای برقع از رخش ای باد نوبهار
تا عندلیب تازه گلستان او شویم
پیچید به پرده های فلک دود آه ما
چون شعله زن ز آتش هجران او شویم
با عاشقان بی سر و سامان خوش است یار
جامی بیا که بی سر و سامان او شویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و زیبایی معشوق میپردازد و از longing یا آرزوی عمیق خود برای نزدیکی به او سخن میگوید. او از مشغول شدن به معشوق و از دست دادن خود در زیبایی و جاذبهاش صحبت میکند. شاعر تمایل دارد که همچون دیگران که به دنبال آب در چاه هستند، در جستجوی عشق و زیبایی معشوق خود، به عمق وجود او دست یابد. او میخواهد از پردهها و موانع فراتر رود و به معشوق برسد، چون عشق و دوری از او، به نوعی آتش و درد آور است. شاعر در نهایت از یار درخواست میکند که با معشوق بیسروسامان و عاشقان خوش بگذرانند و با هم به شوق و شادی بپردازند.