شمارهٔ ۳۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نهال قد تو آمد عصای پیری ما
به راستان که مکش سر ز دستگیری ما
تو را که دیده ز جاه و جمال خویش پر است
چه التفات به مسکینی و فقیری ما
تو آفتاب بلندی و ما چو ذره حقیر
بود بلندی قدر تو از حقیری ما
ز مهر روی تو گشتیم شاه کشور عشق
کجا به عقل رسد منصب وزیری ما
اسیر بند فراقیم مهربانی کو
که با تو شرح کند محنت اسیری ما
ندیده ایم جز این سرخرویی از دیده
که یافت رنگ بقم چهره زریری ما
جریده رو که گزیر است جامی از همه چیز
همین ز دولت عشق است ناگزیری ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تأثیر و زیباییهای محبوبش اشاره میکند و احساسات خود را نسبت به او بیان میکند. او میگوید که محبوبش به مانند آفتاب است و خود را در مقابل او کوچک میداند. شاعر از عشق و فراق رنج میبرد و میپرسد که کی میتواند محنت اسارتش را با مهربانی شرح دهد. او همچنین به قدرت و مقام محبوب اشاره میکند و میگوید که عشق به او باعث شده که او احساس بینهایت کند. در نهایت، شاعر به ناگریزیاش از عشق و وابستگی به محبوب اشاره میکند.