شمارهٔ ۴۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نکرده قید غزالی گره گشایی ما
گره ز دل نگشاید غزلسرایی ما
فروغ بزم سخن زآتش دل است آری
ز آشنایی عشق است روشنایی ما
صدای صوت مغنی عجب بلند افتاد
به هرزه پست نشد صیت پارسایی ما
گدایی ره فقر است کار ما همه عمر
بس است دست تهی حاصل گدایی ما
سگان کوی تو خود را همی نهیم لقب
ببین که تا به حد است خودستایی ما
زما طریق هدایت مجو که جلوه حسن
کند به گمرهی عشق رهنمایی ما
بتان شهر برونند جامی از حد وصف
به وصفشان نرسد عقل روستایی ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به نقد منظر و محتواهای عاطفی و فلسفی میپردازد. او به غزالی اشاره میکند که نتوانسته است گرههای دل را باز کند و تلاش میکند نشان دهد که روشنایی و زیبایی آثارش ناشی از عشق و آشنایی با آن است. او همچنین به صدای زیبای مغنی اشاره میکند که شهرت پارسایی را حفظ کرده و در عین حال، زندگیاش را در فقر و گداخیالی سپری کرده است. شاعر از وضعیتی سخن میگوید که در آن خودستایی و نامآوری از عشق و زیبایی حاصل میشود، اما در عین حال، به محدودیتهای عقل و فهم اشاره کرده و تأکید میکند که زیباییهای عشق فرای عقل و درک انسانی است. به طور کلی، شعر به نوعی تناقض و جستجوی حقیقت در دل و عشق میپردازد.