نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹۵ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

زآب چشم کوهکن کان لاله گون آمد برون

لاله ها از سنگلاخ بیستون آمد برون

چون گذشت از دل خدنگت ریختم از دیده خون

مرهم افتاد از جراحت دور خون آمد برون

از برون آمد درون صد جرعه عشرت ولی

بی لبت شد اشک حسرت وز درون آمد برون

بیش ازین زلف مسلسل را منه بر طرف روی

کز خردمندان همه صیت جنون آمد برون

صد فسونگر را زبان ز افسون جادویی ببست

هر فسونت کز دولعل پرفسون آمد برون

پارسا در صومعه از لعل تو رمزی شنید

سوی میخانه نمی داند که چون آمد برون

چون به میدان غمت جامی نهاد اول قدم

از جلادت زد نفس لیکن زبون آمد برون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق و دوگانه‌ای می‌پردازد که ناشی از عشق و جدایی است. او از آبی مانند اشک که از دل کوهکن یا کوه می‌جوشد، صحبت می‌کند و می‌گوید که لاله‌ها از دل سنگلاخی بیستون به بیرون آمده‌اند. شاعر اشاره می‌کند که وقتی دلش را می‌شکند، اشک‌ها به صورت خون از چشمانش بیرون می‌آید و جراحتش التیام نمی‌یابد. در ادامه، او به ارتباط عشق و حسرت می‌پردازد و می‌گوید که اگرچه درون او پر از شادی و عشق است، اما بیرون، اشک حسرت جاری است. همچنین، او از زلف معشوقش به عنوان افسونگر یاد می‌کند که عقل و خرد را به جنون می‌کشاند. شاعر به دنبال راز و رمزی است که در صومعه از لعل معشوق شنیده، اما نمی‌داند چطور به میخانه برسد. در نهایت، او به میدان غم اشاره می‌کند و می‌گوید که با وارد شدن به این میدان، از شدت عشق و درد، نفسش به زحمت بیرون می‌آید. شاعری که از عشق و غم به طور همزمان رنج می‌برد.