شمارهٔ ۳۹۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون نهم سر در رهت یعنی که خاک پاست این
بگذری فارغ ز من آخر چه استغناست این
قد توست این یا بلایی بهر جان بیدلان
برزمین نازل شده از عالم بالاست این
راز عشقت را چه سان دارم درون جان نهان
چون ز روی زرد و اشک سرخ من پیداست این
دی خرامان می شدی وز هر طرف می گفت خلق
دلبری بس چابک و شوخی عجب رعناست این
از سگانت دور دوشم مهربانی دید و گفت
از رفیقان خود افتاده چرا تنهاست این
نیست هیچ از راستی به در طریق عاشقی
لیک با طبع کج اندیشان نیاید راست این
موج زن شد خاطر جامی ز گوهرهای راز
این غزل بشنو که یک گوهر ازان دریاست این
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق بیان میشود. شاعر به عشق و دلدادگیاش اشاره میکند و از دلبری و جذابیت معشوق میگوید. او از رنجهای خود در این مسیر عاشقی صحبت میکند و به کارهای عاطفی و احساساتی که در قلبش وجود دارد، اشاره میکند. همچنین، شاعر به تنهایی خود و دشواریهای عشق میپردازد و در نهایت، غزل را به عنوان گوهری ارزشمند که نشانهای از عشق و راز است معرفی میکند.