نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

غم نیست کافتد از تن فرسوده سر جدا

غم زان بود که ماند ازین خاک در جدا

سر بر ندارم از خط حکم تو چون قلم

گر بند بند من کنی از یکدگر جدا

از آب دیده گونه رخسار من نگشت

زردی به شست و شوی نگردد ز زر جدا

این اشک سرخ نیست که می آیدم ز چشم

خونابه ایست گشته ز ریش جگر جدا

گردد میان تو کمر از موی بسته زلف

کس چون کند میان تو را از کمر جدا

پرواز راستان سویت از بال همت است

افتد به خاک تیر چو ماند ز پر جدا

گفتی که جامی از تو بزودی جدا شوم

ای کاش جان شود ز تنم زودتر جدا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان غم و اندوه شاعر از جدایی و فراق می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که جدایی از سر جدا شده غمی ندارد، بلکه غم واقعی در ماندن در این خاک و جدایی از آنچه در دل دارد، نهفته است. او اشاره می‌کند که بر روی حکم الهی تسلیم است و حتی اگر جسمش از هم جدا شود، روحش از ارتباط با معشوق جدا نخواهد شد. همچنین، اشک‌های او از درد و رنج دل ناتوانش می‌ریزند و این اشک‌ها به نوعی خونابه‌ای تلخ هستند. در پایان، شاعر آرزو می‌کند که اگر قرار است از کسی جدا شود، ای کاش این جدایی سریع‌تر و به‌طور کامل باشد.