شمارهٔ ۴۰۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مه ترکی زبان من نداند فارسی چندان
چو گویم بوسه ده مشکل نهد بر فارسی دندان
پریرم بود در دل شوق او چندان که می مردم
چو آمد دی دو چندان گشت و هست امروز صد چندان
ز غیرش دیده دربستم مکن گو جا به دل هر بت
که این شهریست از آمد شد بیگانه دربندان
چه حاصل گر شد از سندان دلهایش تنم حلقه
چو نگشاید دری بر روی من زین حلقه و سندان
نه یوسف داشت تنها محنت زندان که چون یوسف
به زندان رفت بی او بر زلیخا شد جهان زندان
من ابر نوبهارم او گل خندان عجب نبود
اگر باشم به باغ دهر من گریان و او خندان
بتان فرزند و جامی نیست جز یعقوب غمدیده
که مشعوف جمال یوسف است از جمله فرزندان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عاطفه عمیق شاعر نسبت به محبوبش است. شاعر به زبان ترکی صحبت میکند و از سختی بیان احساساتش در زبان فارسی سخن میگوید. او با اشاره به شوق و اشتیاقش برای محبوب، میگوید که این احساسات او را به مرز مرگ کشانده است. شاعر به غم و اندوه ناشی از جدایی از محبوب اشاره میکند و او را نظیر یوسف در زندان میداند، که به تنهایی با درد و رنج مواجه است. در نهایت، او خود را مانند ابر بهاری توصیف میکند و محبوبش را مانند گلی خندان، با اشاره به غم خود در میان شادیهای دیگران. شاعر بر این باور است که دیگران مانند او غمگین و دلتنگ نیستند و در این بین تنها او است که به این حال و روز دچار شده است.