شمارهٔ ۴۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کجاست منزلت ای گنج دیریاب کجا
کجا نشان تو یابم درین خراب کجا
نهان چو آب حیاتی درین سرای فریب
کجا وصال تو جویم درین سراب کجا
لبت به کام رقیبان چگونه آتش شوق
نشیند از دلم آتش کجا و آب کجا
به گفت و گوی تو مستغنیم ز نامه و پیک
خطاب دوست کجا قاصد و کتاب کجا
ز بس که مست توام روز و شب نمی دانم
که روز شیب کجا شد شب شباب کجا
فراق روی تو بر من سیاه ساخت جهان
کجاست شعشعه نور آفتاب کجا
بریز خون همه تا تورا نبیند کس
کجاست روی تو را طاقت نقاب کجا
به فقر عاریتی دعوت فتوت چند
سواد اصل کجا گونه خضاب کجا
جناب پیر مغان جامی آسمان علاست
کجاست مورد هر سفله آن جناب کجا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به جستجوی معشوق خود میپردازد و از ناکام بودن خود در یافتن او صحبت میکند. او مکان معشوق را نمیداند و از وضعیت زندگیاش در این ویرانی و فریب سخن میگوید. شعلههای عشق و شوق در دلش زبانه میکشد، اما او نمیتواند آتش این عشق را از دل خود خاموش کند. او به بیخبری از روز و شب و علاقهاش به معشوق اشاره میکند و حسرت دوری از او را میکشید. شاعر تمامی این احساسات را با پرسشهایی از مکان معشوق و نشانههای او بیان میکند که نشاندهندهی اشتیاق و دلتنگی عمیق اوست. در نهایت، او از برکات عشق و تقدیر سخن میگوید و از وجود پیر مغان که نماد معرفت و عرفان است یاد میکند.