نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۸ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

من که از سوز دل غمزده گشتم همه آه

بین چو آهم به سر از دود دل این چتر سیاه

گریه گویند گناه است ز شوق رخ خوب

چند دور از تو بود دیده من غرق گناه

خاطر از مشغله خسته دلان رنجه مدار

پادشا را نبود چاره ز غوغای سپاه

کرده ام جای به سر خاک کف پای تو را

جای آن دارد اگر سرکشم از افسر جاه

سرو را زیب قبا کنی و بس فتنه که خاست

وای اگر بر سر آن برشکنی طرف کلاه

دل ما را کنی از لطف دو رخ بسته خویش

کس ندارد دل درویش بدین لطف نگاه

نیست کس محرم راز دهنش بر ذقنش

لب بنه جامی و این راز فروگوی به چاه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غم و اندوه خود صحبت می‌کند و بیان می‌کند که قلبش پر از آتش عشق است. او به معشوق خود می‌نگرد و خود را غرق در حسرت دوری از او می‌یابد. شاعر معتقد است که گریه به خاطر عشق گناهی ندارد، اما در عین حال احساس می‌کند که با دوری از معشوق، خود را به گناه آلوده کرده است. شاعر از خستگی‌های روحی و دل‌آشفتگی‌های خود سخن می‌گوید و می‌خواهد جایی برای خود در کنار معشوق داشته باشد، حتی اگر این به قیمت از دست دادن مقام و جاهش باشد. در انتها، او می‌خواهد راز عشقش را بیان کند، اما احساس می‌کند که باید این راز را مخفی نگه دارد.