شمارهٔ ۴۲۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو حلقه دور افق بر من است تنگ شده
که حلقه سر زلف توام ز چنگ شده
مجو عمارت دین از دلم که این خانه
خراب کرده آن چشم شوخ شنگ شده
چرا کشم پی مرهم خدنگت از دل ریش
که مرهم دل ریش من این خدنگ شده
دمیده گرد عذار تو خط بدان ماند
که شاه روم اسیر سپاه زنگ شده
ز لوح ساده نزد حرف آفتم از ره دل
هلاک جان من آن خط مشک رنگ شده
زلال چشمه لطفی عجب همی مانم
که تن چگونه ات از سیم و دل ز سنگ شده
قدم ز سختی راه طلب مکش جامی
که پای سعی درین سنگلاخ لنگ شده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس تنگنای عاطفی ناشی از عشق صحبت میکند. او به زیبایی و تاثیرات آن بر دل و دین اشاره میکند و میگوید که چشمان معشوقش باعث خرابی درونش شده است. شاعر به دنبال آرامش و درمانی برای دل شکستهاش است، اما با این حال، عشق و زیبایی معشوقش او را در بند کردهاند. همچنین به تضاد میان ظاهری زیبا و دردی عمیق اشاره میکند و در نهایت از دشواریهای راه عشق و تلاش در این مسیر سخن میگوید.