شمارهٔ ۴۳۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوش آنکه بود ز تو خانه ام پریخانه
کجا شدی که شدم بی رخ تو دیوانه
ز آشنایی عشقت چه حاصل است مرا
جز آنکه گشته ام از صبر و هوش بیگانه
حدیث وصل تو هر شب ز هوش می بردم
به خواب می کشد آری سماع افسانه
به اوج کنگره وصل چون کند پرواز
چنین که شمع زد آتش به بال پروانه
خبر مپرس ز پیمان زهد رندی را
که داد دست ارادت به دست پیمانه
ز زلف دلکش تو گرچه ماند جامی دور
سری ز تیغ بلا شاخ شاخ چون شانه
روانه می کند از چشم درفشان هر دم
جواهر خدمات نیازمندانه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و دلتنگی میپردازد. شاعر از دوری معشوق و دیوانگیاش سخن میگوید و میپرسد که آشنایی با عشق چه فایدهای برایش دارد، جز اینکه او را از صبر و عقل بینصیب کرده است. او همچنین به یاد وصال معشوق در خواب و لذت سماع اشاره میکند و به زیبایی پرواز پروانه در کنار شمع پرداخته است. شاعر از پیمان عشق و زهد و رندی هم سخن میگوید و به ظرافت و زیبایی معشوق اشاره میکند که حتی با فاصله نیز تاثیرش را بر او میگذارد. در کل، شعر بیانگر سوز و گداز عشق و زیباییهای آن است.