شمارهٔ ۴۴۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای به بالا بلای جان همه
کوته از وصف تو زبان همه
آسمان است قبله حاجات
آستان تو آسمان همه
چون تو نازک میان بسی دیدم
تو دلم بردی از میان همه
بود شهر از شکرفروشان پر
بست لعل لبت دکان همه
هر کست بی وفا گمان می برد
شد یقین عاقبت گمان همه
چون فتیله چراغ داغ توراست
شعله زن مغز استخوان همه
از کهن عاشقان مگو جامی
کرده ای نسخ داستان همه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوقی که در نظرش بینظیر و برجسته است، سخن میگوید. او بیان میکند که توصیف معشوق برای او بسیار سخت و دشوار است و هیچ چیز نمیتواند عظمت او را به درستی بیان کند. شاعر آستان معشوق را همانند آسمان میداند که محل برآورده شدن حاجات است. او همچنین اشاره میکند که معشوقش از دیگران متمایز و دلربا است و لذتها و احساسات عمیق عاشقانه را تجربه کرده است. در نهایت، شاعر تأکید میکند که عشقش به معشوق، داستانی جاودانه و بیپایان است.