شمارهٔ ۴۵۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
ماییم شسته زآب می دست از همه آلودگی
سوده سری در پای خم وز درد سر آسودگی
وقتی به عشق نیکوان بودم ز بودخویش گم
و اکنون به خود درمانده ام خوش وقت آن گم بودگی
تا سر به بالینم ز تو بر بستر بی بستری
در خون غنوده هر شبی چشمم ز شب نغنودگی
خون جگر پالوده ام از شعر مژگان عمرها
با من دلت صافی نشد با این همه پالودگی
با خودفروشانم مکن، همسر که من خاص توام
دارد تفاوت در بها بازاری از فرمودگی
دل ساده از نقش طرب پا سوده در راه طلب
با دولت دردت خوشم زین سادگی و سودگی
جامی نشد در عاشقی ز اشک دروغین سرخ رو
کامل عیاری کی رسد مس را ز روی اندودگی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات و تجربیات خود در عشق و زندگی سخن میگوید. او ابتدا به حالتی از پاکی و رهایی از آلودگی اشاره میکند و پس از آن به درد و رنجی که ناشی از عشق بوده، میپردازد. او به خود درماندهاش اشاره میکند و از شبهایی صحبت میکند که در غم و فقدان به سر میبرد. شاعر همچنین از درد دل و اشکهایش حرف میزند و تأکید میکند که با وجود تمام این دردها، دلش هنوز صاف نشده است. او توضیح میدهد که در عشق واقعی، اشکهایش از صدق و حقیقت هستند و این به نوعی نشاندهندهی تلاشش برای بودن در عشق و فهم عمیق آن است. در پایان، او به تفاوت عشق حقیقی و عشقهای کاذب اشاره کرده و بر این نکته تأکید دارد که به دنبال عشق واقعی است.