شمارهٔ ۴۵۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چند باشم چشم بر در، گوش بر آواز پای
روزی از راه ترحم بر من بیدل درآی
گرچه برجا مانده ام در کنج هجر از ضعف تن
چون رسد آواز پایت برجهم بیخود ز جای
تا تو نگشادی در غمخانه ام نگشاد بخت
یک در راحت به روی من درین محنت سرای
هیچ مأوا را نباشد بی قدومت رونقی
وای مأوایی که از وی پای گیری باز وای
دولتی باشد که آیی از درم بگشادی روی
رغم حاسد را به رویم این در دولت گشای
لطفی از سر تا به پا گاهی به تشریف قدوم
با غریبان دیار خویش لطفی می نمای
تا قدم در کلبه جامی نهادی روز و شب
چشم خود را زآستان خویش باشد سرمه سای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به longing و دلتنگی شاعر برای معشوق اشاره دارد. شاعر در انتظار آمدن محبوبش است و از حال خود در غیبت او میگوید. او در کنج غم و هجر نشسته و آرزو میکند که صدای پای محبوبش را بشنود و ببیند که در به رویش گشوده میشود. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که هیچ مأوایی بدون وجود محبوب رونق ندارد و زندگیاش در انتظار او بیمعناست. او امیدوار است که با ورود معشوق، عالمی از خوشی و شادابی به زندگیاش بیفزاید.